تكلم با قرآن %پرچم دوزی الزهرا اصفهان

چند داستان درباره عظمت قرآن3

چند داستان درباره عظمت قرآن3

  • تكلم با قرآن

گويند: شخصى زنى را در باديه تنها ديد، گفت: كيستى؟ جواب داد:«وَ قُلْ سَلامٌ فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ.»«بگو سلام بزودى مىدانيد!»از قرائت اين آيه فهميدم كه مىگويد: اوّل سلام كن، سپس سئوال! كه سلام دادن علامت و وظفيه شخصى است كه بر ديگرى وارد مىشود.به او سلام كردم و گفتم: در اين بيابان آن هم تنها چه مىكنى؟ پاسخ داد:«مَنْ يَهْدِ اللهُ فَمالَهُ مِنْ مُضِلٍّ.»«كسى را كه خدا هدايت كند گمراه كنندهاى براى او نيست.»از اين آيه شريف دانستم كه راه را گم كرده ولى براى يافتن مقصد به حضرت حقّ اميدوار است.گفتم: از جنّى يا آدم؟ جواب داد:يابَنى آدم خُذُوا زينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِد.»«اى فرزندان آدم زينتتان را نزد هر مسجد برداريد.»از قرائت اين آيه فهميدم كه از آدميان است.گفتم: از كجا مىآيى؟ پاسخ داد:«يُنادَونَ مِنْ مَكان بِعيد»«از جايى دور ندا داده مىشوند.»فهميدم از راه دور مىآيد.گفتم: كجا مىروى؟ جواب داد:«ولِلّهِ عَلى النّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ اِلَيْهِ.»«بر مردم است كه براى خداوند حج به جاى آورند، البته كسى كه استطاعت به سوى آن پيدا كند.»فهميدم قصد خانه خدا دارد.گفتم: چند روز است حركت كردهاى؟ گفت :«وَ لَقَدْ خَلَقْنا السَّمواتِ وَالا ْ َ رْضَ وَ ما بَيْنَهُما فى سِتَّةِ اَيّام.»«ما آسمانها و زمين و هر چه را بين اين دو است در شش روز خلق كرديم.»فهميدم شش روز است از شهرش حركت كرده و به سوى مكه مىرود.پرسيدم غذا خوردهاى؟ جواب داد:«وَ ما جَعَلْناهُمْ جَسَداً لا يَاْكُلُونَ الطَّعامَ.»«ما پيامبران را مثل فرشتگان بدون بدن قرار نداديم تا غذا نخورند.»فهميدم چند روزى است غذا نخورده است.گفتم: عجله كن تا تو را به قافله رسانم.جواب داد:«لايُكَلِّفُ اللهُ نَفْساً اِلاّ وُسْعَها.»«خداوند هيچ كسى را بيشتر از طاقتش تكليف نمىكند.»فهميدم كه مثل من در حركت تندرو نيست و طاقت ندارد.به او گفتم: بر مركب من در رديف من سوار شو تا به مقصد برويم.پاسخ داد:«لَوْ كانَ فيهِما آلِهَةٌ اِلاّالله لَفَسَدَتا.»«اگر در آسمان و زمين چند خدا غير از خداى يگانه بود فاسد مىشدند.»آگاه شدم كه تماس بدن زن و مرد در يك مركب يا يك خانه و يك محل موجب فساد است.به همين علّت از مركب پياده شدم و به او گفتم: شما به تنهايى سوار شويد.وقتى سوار شد گفت:«سُبْحْانَالَّذى سَخَّرَ لَنا هَذا وَ ما كُنّا لَهُ مُقْرِنينَ.»«منزه است خداوندى كه براى ما اين (كشتيها) را مسخر گردانيد و ما هرگز قادر به تسخير آن نبوديم.»وقتى به قافله رسيديم گفتم: در اين قافله آشنايىدارى؟جواب داد:«وَ ما مُحَمَّدٌ الاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الّرُسُلُ.»«محمد نيست مگر رسولى و قبل از او رسولانى ديگر بودهاند.»«يا يَحْيى خُذِالْكِتابَ بِقَّوة.»«اى يحيى كتاب را باقوّت بگير.»«يا مُوسى اِنّى اَنااللهُ..»«اى موسى منم خداوند.»«يا داوُودُ اِنّا جَعَلْناكَ خَليفَةً فى الا ْ َرْضِ.»«اى داوود ما تو را در زمين جانشين و خليفه قرار داديم.»از قرائت اين چهار آيه دانستم كه چهار نفر آشنا به نام محمد و داوود و يحيى و موسى دارد.چون آن چهار نفر نزديك آمدند اين آيه را خواند:«اَلْمالُ وَ الْبَنُونُ زينَةُ الْحَيوةِ الدُّنْيا.»«مال و فرزندان زينت زندگانى دنيوى هستند.»فهميدم اين چهار نفر فرزندان او هستند.به آنها گفت:«يا أَبَتِ اسْتاجِرْهُ إنَّ خَيْرَ مِنْاسْتَاْجَرْتَ الْقَوِىُّ الاَْمينَ.»«اى پدر، موسى را به خدمت گير بهترين كسى كه بايد به خدمت برگزينى كسى است كه امين و توانا باشد.»فهميدم به آنها گفت: به اين مرد امين كه زحمت كشيده و مرا تا اينجا آورده مزد دهيد.آنها هم به من مقدارى درهم و دينار دادند و او حسّ كرد كم است.گفت:«واللهُ يُضاعِفُ لِمَنْ يَشاءُ.»«خداوند براى كسى كه بخواهد، پاداش را دوچندان گرداند.»فهميدم مىگويد به مزد او اضافه كنيد.از رفتار آن زن سخت به تعجب آمده بودم و به فرزندانش گفتم: اين زنِ با كمال كه نمونه او را نديده بودم كيست؟ جواب دادند: اين زن، فضّه خادم حضرت زهرا(س) است كه بيست سال است جز با قرآن سخن نگفته است.

  • قاريان بدو ولايت

شبى امام على(عليه السلام) از مسجد كوفه خارج شده، به سوى خانه مىرفت و كميل نيز با آن حضرت بود.در راه به در خانهاى رسيدند كه صداى تلاوت قرآن از آنجا به گوش مىرسيد و صاحب آن خانه اين آيه را با سوز و گداز مخصوصى مىخواند:«اَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّيْلِ ساجِداً وَ قائِماً يَحْذَرُ الاْخِرَةَ وَ يَرْجُو رَحْمَةَ رَبّهِ..»«آيا كسى كه شب رابه طاعت خدابه سجود و قيام پرداخته و از عذاب آخرت ترسان و به رحمت الهى اميدوار باشد (با كسى كه شب و روز به كفر و عصيان مشغول است يكسان خواهد بود.»نواى دلنواز و آهنگ حزين آن شخص ناشناس چنان بود كه كميل را سخت تحت تأثير قرار داد و مجذوب خود ساخت و دلداده و فريفته آن شخص گرديد وليكن چيزى نگفت و از اين نشاط و جذبه باطنى خود سخنى به ميان نياورد.امّا اميرالمؤمنين(عليه السلام) با علم خداداد و بينش آسمانى درك كرد كه قلب كميل دلباخته آن شخص گرديده است.فرمود:اى كميل، نغمه و نواى مناجات اين مرد، تو را فريب ندهد; چه او از دوزخيان است و من به همين زوديها، از حقيقت اين موضوع براى تو پرده برمىدارم.كميل از اين مكاشفه و آگاهى و اينكه آن قارى پرسوز و گداز را اهل دوزخ خواند سخت در شگفت شد.اين ماجرا گذشت تا قائله خوارج پيش آمد.آنان كه قرآن را بدقّت ـ مطابق ضبط الفاظ و عبارات، بدون كم و زياد ـ حفظ كرده بودند، روبروى امام خود ايستادند و مبارزه كردند و امام هم به اجبار با آنان جنگيد.در همين وقايع بود كه امام در ميدان ايستاده، و شمشير خونين در دست داشت كه قطره قطره خون از آن مىچكيد و سرهاى آن تبهكاران، حلقهوار روى زمين قرار داده شده و كميل روبروى امام ايستاده بود.حضرت با سر شمشير خود به سرى از آن سرها اشاره كرد و فرمود:«اَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّيْلِ…»اشاره به اينكه اى كميل، يادت هست شبى كه با من بودى و صداى تلاوت قرآن از خانهاى بلند بود و صاحبخانه، اين آيه را مىخواند؟اينك اين همان شخص است كه در آن وقت شب، با آن حال و شور اين آيه را قرائت مىكرد و تو را مجذوب خودساخته بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جستجو در سایت

سبد خرید

درحال بارگذاری ...
مقایسه محصولات
لیست مقایسه محصولات شما خالی می باشد!